گنج

شمارهٔ ۱۲۱۰

خورشیدوار هرکه دلش سوخت داغ اوعالم فروز تا به ابد شد چراغ او
سلطان عشق مهر سلیمان دهد به دیوگر باد تخت و بخت بود در دماغ او
بگذر از این چمن که بجز داغ همچو گلطرفی نبسته است کس از طرف باغ او
بلبل که دارد اینهمه مستی ز عشق گلبویی شنیده است مگر از ایاغ او
گر منکرست وادی عشقت ز خون ماخون میچکد هنوز ز منقار زاغ او
ما پیر عالمیم و جهان طفلا راه ماستما را کجا فریب دهد لهو و لاغ او
اهلی که سوخت در غم هجران بدود دلدوزخ شدست جنت عیش و فراغ او