شمارهٔ ۱۲۰۷
ز جور مدعی گویم که کم آیم بکوی توولی بی اختیارم شوق می آرد بسوی تو
اگر مهر تو و بخت من بد روز این باشدز دنیا بایدم رفتن بداغ آرزوی تو
ندارم طاقت نادیدنت هرچند میدانمکه سوزم میشود افزون چو می بینم بروی تو
چو تاب صحبتم نبود همان بهتر که بنشینمبخاک آستان و گوش دل بر های و هوی تو
تو هم یادیکن از اهلی بپرس از حال او باریکه آنبیچاره عمرش صرفشد در گفتگوی تو