گنج

شمارهٔ ۱۲۰۵

پای سگی که دیده ام شب به در سرای اوبسکه بدیده سوده ام آبله کرده پای او
بسکه صفاست بر رخش چون نگرد بر آینهآینه نیز بنگرد روی خود از صفای او
شیوه ناز دلبران هرچه خوش آمدش فلکزانهمه دوخت جامه یی بر قد دلربای او
پا و سر مرا ز هم فرق نمیکند کسیبسکه بسر همی دوم از پی باد پای او
بود به بحر غم سری همچو حباب در کفمرفت سرم بباد هم عاقبت از هوای او
اهلی اگر ز جان مرا جز رمقی نمانده استدارم امید زندگی از لب جانفزای او