شمارهٔ ۱۲۰۴
ز بهر جان نتوانم نظر برید از توکه یک نگاه بصد جان توان خرید از تو
دلم شکاف دم و داغها بنگرببین که قطره خونی چها کشید از تو
ز شوق وصل تو عاشق فروخت هر دو جهاناگر چه هیچ خریداری ندید از تو
بهار حسن تو یارب شکسته باد بسیکه نخل زندگیم را گلی دمید از تو
خموش اهلی و فریاد عاشقانه مزنکه آنغزال سیه از آن رمید از تو