گنج

شمارهٔ ۱۲۰۳

گرچه از داغ تو سوزد دل بیحاصل مننزنم دم که کسی بو نبرد از دل من
جز سفال سگ کویت نشود خاک تنمغیر از این خاصیتی نیست در آب و گل من
خانه روشن نشود تا تو نیایی ز درمکه چراغی نبود غیر تو در محفل من
صید بی بختم اگر دوست بسنگم نکشدعجبی نیست که ننگش بود از بسمل من
آفتاب از مژه جاروب زند خاک درمکه مشرف کند آن شاه بتان منزل من
مشکلی سخت بود مفلسی و رنج خمارهم مگر پیر مغان حل کند این مشکل من
اهلی افسوس که از وصل چراغ رخ دوستشمع مقصود نیفروخت دل غافل من