شمارهٔ ۱۲۰۲
مجنون منم در عهد تو لیلی تو در دوران منحسن آیتی در شان تو عشق آیتی در شان من
عیسی دمی، چند از جفا قصد هلاک من کنیآب حیاتی تا بکی آتش زنی در جان من
ترسم ز چشم مردمت ایگنج حسن آفت رسدبهر خدا بیرون مرو از سینه ویران من
هر کس بشب در راحتی من خفته در خون از غمتاین خفت و خواب من نگر وین بخت بیسامان من
هرگوشه در خونچشم من گردد زشوق آنپریدیوانه میسازد مرا این چشم سرگردان من
چون عاقبت درد مرا جز مرگ نبود چاره ییتا کی بلای جان بود ایندرد بی درمان من
گفتم مکش اهلی که شد صید حرم خندید و گفتمن کعبه اهل دلم صد همچو او قربان من