شمارهٔ ۱۲۰۱
خون شد ز بخت بد جگر لختلخت مندشمن نکرد آنچه به من کرد بخت من
چندان نسیم عشق تو بنشست در کمینکآخر چو گل به باد فنا داد رخت من
با من چو کوهکن دل کوه است در فغاناز کار سخت من نه که از جان سخت من
چون من به آب دیده درختی نشاندهامجز خون دل چه گل بدمد از درخت من
جایی که صد چو تخت سلیمان رود به باداهلی ببست تخته تابوت تخت من