گنج

شمارهٔ ۱۱۹۹

بیا ای عشق جان‌سوز آتشم در جان محزون زنبیا ای آتشین آه و علم بر بام گردون زن
خیالت می‌رسد در دل کجا جان در میان گنجدبگو سلطان رسید اینک تو ز آنجا خیمه بیرون زن
تنور سینه می‌جوشد گر از طوفان حذر داریبیا بر آتشم آبی از آن لب‌های میگون زن
ترا صوفی ز دیر ما صدای حلقه در بسوگر در حلقه می‌آیی صلا بر گنج قارون زن
بیفکن استخوان پیش هما وز وی مجو همتبیا و قرعه همت بر این روی همایون زن
درآ ساقی و باقی کن حدیث دجله و جیحونقدم بر دیده ما نه قلم بر حرف جیحون زن
اسیر لشکر غم تا به کی اهلی بدین روزیز تیغ آه خود یک شب بر این لشکر شبیخون زن