گنج

شمارهٔ ۱۱۹۶

نپرسد جز وفا چیزی خدا روز جزا از منمپرس از بیوفایی کان نمیپرسد خدا از من
دلم چون نافه خونشد در وفاداری و دلشادمکه با هر کسکه باشد میدهد بوی وفا از من
نه تنها من ترا خواهم که شهری همچو من خواهدتو صد جا دوستان داری بیاد آری کجا از من
مرا هرچند با خال و خطت جان در میان باشدخطت خضرست و نوشد چشمه آب بقا از من
دل آواره چون مجنون نمیپرسد ز من هرگزگرش جایی خبر یابی بپرس ایصبا از من
بمحشر رشته ز ناز دستاویز من باشداگر دست اجل نستاند این سررشته را از من
هلاک خود چو خواهم در دعا اهلی تو آمین گوکه در این حاجت آمین از تو میباید دعا از من