گنج

شمارهٔ ۱۱۹۴

درد از طبیب گرچه نهفتن نمی تواندرد دلی مراست که گفتن نمی توان
خواهم شکفته رو زیم از غم چو گل ولیهرگز بزهر خنده شکفتن نمی توان
خواب صبوح اگرچه بیوسف رخان خوشستغافل ز گرگ حادثه خفتن نمی توان
هر در که هست سفته ز الماس همت استوصل تو گوهریست که سفتن نمی توان
گفتی که لعل من کشد از زهر حسرتتوه کاین حدیث تلخ شنفتن نمی توان
شد داغ عشق در دل ویرانه ام نهانگنج وفا بخاک نهفتن نمی توان
اهلی اگرنه بر تو نسیمی وزد ز دوستگرد غم از جبین تو رفتن نمی توان