شمارهٔ ۱۱۸۹
آن جوان عاجز کش و من ناتوانی اینچنینچون کشم پیرانه سر جور جوانی اینچنین
گه کند خندان چو شمع از وصل و گه گریان ز هجرتا زمانی آنچنان سوزم زمانی اینچنین
ابرویش با من بقصد جان کمان زه کرده استچون کشد بازوی بی زورم کمانی اینچنین
جان بیمارم که دایم بسته درد و غم استگر رود گور و چه میخواهم ز جانی اینچنین
آنمیان کز ناز کی کس را نگنجد در خیالچون کشد بار کمر نازک میانی اینچنین
تلخ گوی و شکرش زیر زبان چون نیشکرجان فدای تلخی شیرین زبانی اینچنین
اهلی آنسرو روان جا در دل من کرده استکی رود از دل برون سرو روانی اینچنین