شمارهٔ ۱۱۸۷
در غنچه چو گل تا بکیی گوش بمن کناز پرده برون آی و تماشای چمن کن
بگشود دهن با تو سحر غنچه بدعویبلبل بصبا گفت که خاکش بدهن کن
مردم ز هوس شب چو سگت پیرهن خوددر پیش من انداخت که بردار کفن کن
با هرکه ندارد سخن از صورت خوبیچون صورت دیوار توهم ترک سخن کن
تا کی کنی ایدیده نظر بر رخ یوسفیک بار نظر نیز در آن چاه ذقن کن
ما را نه سر گیسوی حور و قد طوبی استبا عاشق شیدا سخن از دار و رسن کن
ایمدعی اینطعن و جگر خواریت از چیستمن طوطیم این نکته تو در کار زغن کن
خواهی که دل آسوده شوند از نفست خلقچون باد صبا بندگی سرو و سمن کن
اهلی طلب خلق حسن گر کنی از خلقاول تو برو پیشه خود خلق حسن کن