گنج

شمارهٔ ۱۱۸۶

وقت مرگ از سخنی درد مرا تسکین کنتلخی زهر اجل در دل من شیرین کن
من نگویم که مرا عشوه وصل تو دواستتو بهر شیوه که خواهی دل من تسکین کن
سیرت از غمزه دیدار نشاید دیدنیکنفس خواب کن و دیده من بالین کن
گر بر آنی که پس از مرگ به کوثر برسمیک دو حرف از لب شیرین خودت تلقین کن
دیده ام پاس خیالت تو بخار مژه داشتناوک خود همه در دیده من پرچین کن
زرد رویم مهل ای گریه درین آخر عمرچون خزان چهره‌ام از خون‌جگر رنگین کن
در خم زلف تو اهلی دل مسکین خون کردزلف مشکین بگشا فکر دل مسکین کن