شمارهٔ ۱۱۸۵
بر توسن ناز آنپسر میتاخت چون برق یمانتا دیدمش رفت از نظر دیدن همان رفتن همان
چون پیر کنعان از جهانبستم نظر از یار خودجاییکه نور دیده ام شد از نظر پنهان روان
اول بلطف و مردمی صید خودم کرد آن پریاکنون بجورم میکشد اینم نبود از وی گمان
گر خواب راحت بایدت مست در میخانه شوکز همت پیر مغان میخانه شد دارالامان
اهلی من مجنون صفت در وادی غم چون صباسرگشته ام زین غم که شد آن نوغزال از من رمان