شمارهٔ ۱۱۸۱
شاه حسنی یکنظر سوی گدای خود ببینای سر من خاک پایت زیر پای خود ببین
گوشه چشمی فکن ای آفتاب و ذره وارجان ما جمعی پریشان در هوای خود ببین
دیده شد جای تو ز آن آرایمش چون لعل و درنور چشم من بیا در دیده جای خود ببین
جان فدایت میکنم ایکعبه جان رخ مپوشپرده بگشا هر طرف خلقی فدای خود ببین
یار اگر مارا کشد یک دیدنش صد خونبهاستکشتن خود منگر ایدل خونبهای خود ببین
آنکه رخ تابید و سنبل بر قفا افکند و رفتصد هزاران دود دل گو در قفای خود ببین
جام جم شو اهلی از عشق و مکش منت ز غیرهرچه خواهی در دل خود از صفای خود ببین