شمارهٔ ۱۱۸۲
خواهی که عاشقانه سماعت کند خوشانجانرا بر آستین نه و بر دوست برفشان
صحبت خوشست و ناخوشم از غیر می کجاستتا کم کنند درد سر خویش ناخوشان
تا کی عذاب جان کشم از زاهدان خشکبد دوزخیست صحبت افسرده آتشان
ما زهر غم خوریم و حسودان بفکر مایارب حسود را هم ازین چاشنی چشان
ایشمع حسن بهر چه برخاستی بخشمبنشین بلطف و آتش کین را فرونشان
کشتی به بی نشانی ام اما بخون چو مرغچندان طپم که دامنت از خون کنم نشان
اهلی تو با بتانی و ما با سگان دربا سرکشان خوشی تو و ما با جفا کشان