گنج

شمارهٔ ۱۱۸۰

لبز غم تو خشک شد دیده تر هم آنچنانسوخت جگر بداغ دل خون جگر هم آنچنان
ایگل خوش نسیم من رفتی و بلبل تراگریه شب بحال خود آه سحر هم آنچنان
سبزه دمید و خشک شد لاله شکفت و برگ ریختنرگس مست را بگل میل نظر هم آنچنان
عمر گذشت و خاطرم باز نیامد از غمتخانه جان خراب شد دل بسفر هم آنچنان
نوش تو برد هوش ما سیر نمیشویم از آنمست شدند طوطیان ذوق شکر هم آنچنان
آب ببرد بحر و بر خاک بخورد گنج زرگوهر اشک من همان روی چو زر هم آنچنان
اهلی بت پرست اگر گشت بتو به حقپرستتوبه شکست و مست شد مست دگر هم آنچنان