شمارهٔ ۱۱۷۸
کام دلم از وصل بیک سجده روا کناینکار نه از بهر من از بهر خدا کن
محنت زده و تیره دل از شام فراقمای صبح سعادت نظری جانب ما کن
داغیست ز تبخاله می بر لب لعلتزخم دل مارا هم ازین داغ دوا کن
گر عرضه کنی حال خود ای باد بر آنگلدرد دل ما از سخن خویش ادا کن
چون زلف بتان کار ز تدبیر به پیچستخواهی که شود راست بتقدیر رها کن
گر یار کند ناز، ترا کار نیازستهرچند که دشنام دهد دوست دعا کن
اهلی نه تو گفتی که شوم کشته بپایشبر عمر وفا نیست تو بر عهد وفا کن