گنج

شمارهٔ ۱۱۷۲

او در دل و چون باد صبا در بدرم منپرسم خبر از غیر و ز خود بیخبرم من
شکر بر طوطی فکن و گل سوی بلبلآتش بمن انداز که مرغ دگرم من
خلقی همه نزدیک و تو مپسند که از دورچون صورت دیوار بحسرت نگرم من
من مور ضعیفم دگران طایر بامشرحمی بکن ای بخت که بیبال و پرم من
ایگل سر بازار توام در غم او نیستگر یوسف عهدی که بهیچت نخرم من
بوی گل مقصود ز باد سحر آیدچون بلبل از آن مست نسیم سحرم من
چون اهلی اگر جامه دریدن دهدم دستنامردم اگر جامه جان را ندرم من