گنج

شمارهٔ ۱۱۷۳

دل شکستند بسنگین دلیم سیمتنانآه از این سنگدلان وای ازین دلشکنان
چشم من گر سپر ناوک مژگان سازیبه که در دیده مردم گذری غمزه زنان
گر چو فرهاد شوم کشته خوبان چه غمستجان شیرین بفدای لب شیرین دهنان
خار از آنیم که با خاک برابر شده استزرد رخساره ما در ره سیمین بدنان
اهلی از آتش سودای بتان خواهد شدعاقبت خاک تو آتشکده برهمنان