شمارهٔ ۱۱۶۵
تو که پیش بیغمانی چو گل از نشاط خندانرخ خود چو غنچه درهم چه کشی ز دردمندان
ز لب تو بیعنایت، به کجا برم شکایتکه صدم جفاست از وی، ز تو صدهزار چندان
چه کنم که درنگیرد به تو شمع، برقِ آهیکه چو موم نرم سازد دل سختتر ز سندان
به لب تو جای دندان که گمان برد ز تندیچو مجال دیدن کس نبود چه جای دندان
تو بدین جمال و خوبی، دلِ تنگ نیست جایتکه فرشته کس مقید نکند به کنج زندان
دل من به خودپسندی نکشد ز سجدهات سرکه فرشته دیو سازد سر کبر خودپسندان
نرسید دست اهلی به سهیقدان گلرخنرسد بدست کوته، گل وصل سربلندان