شمارهٔ ۱۱۶۴
خوشا سنگ جفایت خوردن و هم در نفس مردنولی من بخت اینم نیست خواهم زین هوس مردن
من آنمرغ دل افکارم که محرومم ز وصل گلنخواهم روی بستان دید خواهم در قفس مردن
دل مجنون کجا یابد نشان از محمل لیلیکه میباید در این وادی بآوای جرس مردن
ز طعن همنفس نتوان که نالم از بلای اوبلا این شد که می باید ز طعن همنفس مردن
ز عشق آسان شود مردن اگرنه زین بود مردننخواهد کس درین عالم برای هیچکس مردن
چنینم گفت جانت را بیک دیدار بستانماگر باشد چنین اهلی خوش آسانست پس مردن