شمارهٔ ۱۱۶
شمعی که گرم خشم تر از برق لامع استگر عالمی به جور بسوزد چه مانع است
برگشته است ماه من از مهر من دگربازم مگر ستاره اقبال راجع است
با مرغ روح خویش خوشم زانکه چون همابا مشتی استخوان که مرا هست قانع است
طالع شد آفتاب رخ یار همچو شمعباید مرا هلاک شدن این چه طالع است
تنها نسوخت خرمن ما برق حسن توهر جا که هست لمعه روی تو لامع است
اهلی بقای خویش مجو در فراق یارزانرو که در فراق بتان عمر ضایع است