شمارهٔ ۱۱۵
لوح خاک ما به خون نقش از دل صد چاک ماستعاشقان را تخته تعلیم لوح خاک ماست
خرمن آسودگان هرگز جوی از غم نسوختبرق محنت در پی مشتی خس و خاشاک ماست
هر کجا در گلخنی دیوانگان را مجلسی استشمع آن مجلس چراغ آه آتشناک ماست
حسن او در چشم و دل هر روز از روزی بهستوین زفیض خاطر صافی و چشم پاک ماست
کشته عشقم که می گوید بآواز بلندصید دولت می کند هر سر که در فتراک ماست
نیست کار عاشقان باترک چشمش دوستیفتنه ترکان شدن کار دل بی باک ماست
غایت لطف است اگر ساقی کند چشمی به خشمزهر چشمی کان شکر لب می کندتریاک ماست
حسن روی آن پری-رخسار، اهلی! چشم عقلدر نمی یابد که بیش از دیدهی ادراک ماست