شمارهٔ ۱۱۵۵
چنان گردد خیالش چشم اشکبار منکه میپندارم اینک خواهد آمد در کنار من
شب هجران چه سان بر بستر راحت نهم پهلوکه هر مو دور ازو خاریست در جسم فکار من
ز من دارد فراغ آنشوخ و من در آتش محنتبدین امید میسوزم که خواهد گشت یار من
چو مجنون بیرخ لیلی چنان کز وی غباری ماندمگر باد آورد روزی بکوی او غبار من
تنم خاک ره یارست و جان چون گردباد از شوقبرقص افتاده و گردش همیگردد غبار من
مراد من ازو اهلی بود فکر محال اماخدا محروم نگذارد دل امیدوار من