گنج

شمارهٔ ۱۱۴۹

گر شوم خاک ره و سبزه دمد از گل منحسرت سبزه خطت نرود از دل من
ای چراغ نظر و شمع شبستان همهیکشب از شمع رخ افروخته کن محفل من
قصه درد دل از داغ تو تا کی گویمآه ازین درد دل و وای ز داغ دل من
دانه خال تو حاصل نشد از خرمن عمرگو ببر باد فنا خرمن بیحاصل من
مگذر از من که سرم کوی تو زان منزل ساختکه فتد سایه سرو تو بسر منزل من
ساقی امشب مه من مست و سر افشان سازشکه بمستی مگر آنسرو شود مایل من
رخت در کعبه مقصود کشم چون اهلیگر ببندد اجل از کوی بتان محمل من