گنج

شمارهٔ ۱۱۴۸

شبی با نامرادان باش و ترک خود مرادی کندرآ چون آفتاب از در شب و تا روز شادی کن
من آخر کشته خواهم شد برسوایی زعشق تواگر خواهی نهانم کش وگر خواهی منادی کن
دلا گر همدمی با نو غزالان آرزو داریچو مجنون ترک مردم گیر و رو در کوه و وادی کن
تو میخواهی مراد و نامرادت دوست میخواهددلا چون این مراد اوست با ما نامرادی کن
نهاد چرخ کجرو با کسی کی راست میگرددبمهر ظاهرش منگر حذر از کج نهادی کن
بنور عقل در عالم ره شادی که میبایددرین ظلمت سرا اهلی چراغ عقل هادی کن