گنج

شمارهٔ ۱۱۴۵

خوش است زیر سر آن خشت آستان دیدنولی گرانی سر کی بر آن توان دیدن
مرا ز تیغ تو بر استخوان بود زخمیکه همچو پسته توان مغز استخوان دیدن
ز تیر غمزه که تاب آرد ای کمان ابرودو چشم ترک تو در خانه کمان دیدن
نشاط این من و یعقوب خسته میدانیمجمال یار سفر کرده ناگهان دیدن
ز اشک گرم کشد میل دیده را اهلیکه کوری است رخت پیش مردمان دیدن