شمارهٔ ۱۱۴۴
میخواست شب که داغ نهد دلستان منمیساخت او فتیله و میسوخت جان من
گو استخوان من سگ کویت مخور که هستپیکان زهر دار تو در استخوان من
خواهم زبان خویش برون آرم از دهانتا نشنود حدیث تو کس از زبان من
بی پرتوی ز آتش دل در هوای توهرگز برون نشد نفسی از دهان من
تا جیب جان من نشود همچو غنچه چاکظاهر شود داغ نهان من
گر زین دل کباب حریفان نه آگهندبویی نمی برند ز آه و فغان من
تا جان نسوخت شعله آهم نشد بلندبی آتشی چراغ که افروخت جان من
اهلی به ناتوانی من گر نکرد رحمگو رحم کن بحال دل ناتوان من