شمارهٔ ۱۱۴۳
چه حسن است این زهی خوبی مگر خورشید و ماه است اینچه عشق است این زهی محنت مگر قهر آله است این
مگر گر بد کنم آه دلت بر من کجا گیردحذرکن کاتش محض است جان من نه آه است این
چه ظلم است این که میتابی رخ از فریاد مظلومانسگ فریاد خوانی نیست آخر داد خواه است این
بامید کف پای تو چشمم خاک ره گردیدبنه در چشم من پای همان دان خاک راه است این
ز غم خون شد دل اهلی اگر باور نمیداریدو چشم خون فشان بنگر که بر حالش گواه است این