گنج

شمارهٔ ۱۱۴۲

دو ضعیفیم من و سایه در آنراه شدنگه منم باز پس از سایه و گه سایه ز من
ایکه چون سایه مرا مهر تو برداشت ز خاکچونکه بر داشتیم باز به خاکم مفکن
هرچه خواهی بکن آزار دل زار مکنجام جم گر شکنی غم نبود دل مشکن
باغبان جامه دَرَد همچو گل از دست رختکه بدور تو نگه کس نکند سرو و سمن
بقلم هم نکشد مثل تو صورتگر چینسرو نازی که بود لاله رخ و غنچه دهن
آفتابا به چمن گر گذری سرو صفتسجدهٔ قد تو چون سایه کند سرو چمن
اهلی از داغ بتان شرط وفا سوختن استیا بسوز از غم او یا ز وفا لاف مزن