گنج

شمارهٔ ۱۱۳۷

شبی درآ ز در ای شمع و خانه روشن کنچراغ طلعت خود نور دیدهٔ من کن
اگر چو خرمن گل در کنار من ناییبه یک دو بوسه مرا خوشه چین خرمن کن
سگ توام چو نیاری بگردنم دستیکمند موی سیه باری‌ام بگردن کن
مرا ز بخت گران جان نصیب گلخن گشتتو چون نسیم سبک‌روح گشت گلشن کن
ز دشمنان چه غم ای دل چو دوست با تو بودزمانه گو همه آفاق با تو دشمن کن
دلیل زندگی‌اش اهلی از رخ تو بودبیا و بر همه چون آفتاب روشن کن
بعد ازین پا بر سر سنگ بلا خواهم زدنهرچه خواهم دید بر وی پشت پا خواهم زدن
عاشق دیوانه را پروای خان و مان کجاستگلخنی خواهم شد آتش در سرا خواهم زدن
من که نتوانم ز خوی نازک او آه زدآه اگر یابم مجالی نعره ها خواهم زدن
خواهم آخر سر بپای بوته خاری نهادهمچو مجنون خیمه در دشت فنا خواهم زدن
چند پیش او حریف او شود با من رقیببعد ازین اهلی بخونخوردن صلا خواهم زدن