شمارهٔ ۱۱۳۶
ما خود بریده ایم دل از کار خویشتنلیکن تو رحم کن بگوفتار خویشتن
من جان فروشم و تو بهیچم نمی خریکس چون تو نیست واقف بازار خویشتن
ما گفته ایم با تو تو با ما مگوی هیچشرمنده تو ایم ز گفتار خویشتن
هر عاشقی که خون جگر از نظر بریختهرگز گلی نچید ز گلزار خویشتن
اهلی که پیش یار بگوید حدیث تویار تو کیست گر نشوی یار خویشتن