شمارهٔ ۱۱۳۳
اگرچه رسم بود دل به دلستان دادنبه دست دل نتوان بیش ازین عنان دادن
سپردهام دل خود را به دست خونخواریکه راضیام ز رهیدن ازو به جان دادن
ز زهر چشم تو مُردم یکی بخند آخرکه زهر نیز به شیرینیات توان دادن
به پایبوس تو در بزم وصل اگر برسمخوش است بوسه گهی هم بر آستان دادن
نه آنچنان ز تو اهلی شدهست خانه خرابکه از خرابی او میتوان نشان دادن