گنج

شمارهٔ ۱۱۳۲

بگذر ز آب خضر و دم از جام جم مزناینها حکایتی است قدح نوش و دم مزن
دوزخ نه زان ماست دلا فال بد مزندر عیش کوش و قرعه همت بغم مزن
ای آه سینه سوز مکن شعله را بلندبر بام بی نشانی ما این علم مزن
خوبان ز خلق نازک خود کم نمی کنندای بی نصیب طعنه بر اهل کرم مزن
ما از کدورت این نفس سرد می زنیمایچشمه حیات تو خود را بهم مزن
چون ذره نا امید مشو ز آفتاب وصلهمت بلند دار و به پستی قدم مزن
ساقی ز بیش و کم نظرش بر صلاح ماستاهلی شراب نوش و دم از بیش و کم مزن