شمارهٔ ۱۱۳۱
چند نالم ز غم و شهر پر آوازه کنمچون سگان ریش کهن را بزبان تازه کنم
شوقم اندازه حسن تو ندارد ایمهکی توانم که نظر بر تو به اندازه کنم
چشم بستم ز تو و عشق نه آنست که منتکیه بر ملک دل از بستن دروازه کنم
گر تو ای تازه خط از زلف نبخشی تارینسخه جان پریشان بچه شیرازه کنم
اهلی از عشق چو بلبل نکنم ناله که منعشقبازی نه پی شهرت و آوازه کنم