شمارهٔ ۱۱۲۸
ایهمه آرزوی تو فکر من و خیال همچند بر آرزو زیم آرزوی محال هم
لعبت چنین مگر تویی کز هوس تو بت پرستصوفی سالخورده شد کودک خردسال هم
شامگهی ببام خود جلوه ناز اگر کنیناز تو ماه بشکند چین جبین هلال هم
ای بکمال نیکویی رشگ فرشته و پرینیست برین جمال کس کیست بدین کمال هم
شد به سپهر دلبری حسن رخ تو مهر و مهماه تو بیکمی ولی مهر تو بی زوال هم
ناز تو میکشد مرا نام وصال چون برمقطع امید کرده ام از خود و از وصال هم
در حرم وصال تو روح قدس نمیرسداهلی خاکسار را جا که دهد مجال هم