شمارهٔ ۱۱۲۹
من دردمند و ناتوان او سرکش و خونخواره همحالم خراب از جور او کار دل بیچاره هم
هجرش همه محنت بود وصل آتش حسرت بودنی دوریم طاقت بود نی طاقت نظاره هم
ز آهوی چشم آنجوان این پیر زار ناتوانمجنون صفت شد در جهان سرگشته و آواره هم
رویی چو برگ نسترن چشمی چو آهوی ختنمردم فریب و راهزن کافر دل و عیاره هم
تا کی بقصد جان ما زلفش کشد باد صباایکاش از آن زلف دوتا ما را رسد یکتاره هم
زد عاشق ناشاد او صد جامه چاک از یاد اوگر این بود بیداد او جانها شود صد پاره هم
با چشم مست دلربا گر بنگرد آن بیوفاخلوت نشین پارسا عاشق شود میخواره هم
گر من برم زان سرو قد این داغها زیر لحدگلهای آتش تا ابد خیزد ز خار از خاره هم
دور از رخ آن نازنین اهلی ز آه آتشیننگذاشت یک گل در زمین بر آسمان استاره هم