شمارهٔ ۱۱۲۴
یکدم ایساقی جان می ده و مدهوش کنمباشد این غم که مرا کشت فراموش کنم
خرقه پوشان ورع را خبر از عشق کجاستحل این نکته ز مستان قباپوش کنم
من و خون خوردن از او گو مدهم لاله قدحخون خورم به که می از دست خسان نوش کنم
مطربم سوی طرب خواند و ناصح بصلاحمصلحت چیست دلا حرف کرا گوش کنم
گر برد بار سبوی می رندان دوشمبه که سجاده تقوی علم دوش کنم
بخت آن نیز ندارم که چو مجنون طلبمنو غزالی و بیاد تو هم آغوش کنم
وقت آنست که چون اهلی از آن نرگس مستسخنی گویم و یاران هم خاموش کنم