گنج

شمارهٔ ۱۱۲۲

آنکه شب روز طرب کرد ز روی چو مهمگر بتابد رخ خود وای بروز سیهم
آفتابی که من از یک نگهش زنده شدمچکنم گر نکند از کرم خود نگهم
زان ز نخدان من مسکین چو بچاه افتادمدوست گر دست نگیرد که برآرد ز چهم
گرچه ره داد بخویشم مرو ایدل گستاخکه غیورست و ز غیرت بدهد باز رهم
من چو زلف تو پریشان نه ز خویشم شب و روزکه پریشان تو کنی روز و شب و سال و مهم
دم نیارم زدن از خرمن طاعت ترسمکه کند خاک سیه آتش برق گنهم
چون گدای در آن شاه بتانم اهلینا امید از در بخشش نکند میل شهم