گنج

شمارهٔ ۱۱۲۱

چو یار رخت سفر بست من چه کار کنم؟وداع عمر کنم یا وداع یار کنم؟
تویی که می‌روی از چشم من چنین سرمستمنم که دوری ازین چشم پرخمار کنم
تو اختیار سفر کردی، از نظر رفتیمن از غم تو مگر مردن اختیار کنم
من از میانهٔ یاران اگر کنار کنمتو در میان دلی از تو چون کنار کنم؟
هنوز با منی و جان ز بیم هجران سوختبه روز هجر چه با جان بی‌قرار کنم؟
اگر به کوه بگویم غم تو شیرین لبچو کوه‌کَن جگر کوه را فکار کنم
ز روزگار جدایی چه پرسی‌ام اهلی؟به روزگار شکایت ز روزگار کنم