شمارهٔ ۱۱۱۲
ذره خاکم و در کوی تو گر گم باشمبه که یکذره غبار دل مردم باشم
اینچه مستی است که چونغنچه ببوی تو مراچاک گردد دل و در عین تبسم باشم
صاف می گر نبود درد سفالیست بسممن نه آنم که مقید به تنعم باشم
گر کشندم نکنم ناله که مردن به از آنکز رقیبان تو در بند ترحم باشم
اهلی از میکده بیرون نروم تا بابدبلکه گر خاک شوم خشت سر خم باشم