گنج

شمارهٔ ۱۱۱

گمره عشقم و نبود به من مست گرفتکه چنین می بردم او که مرا دست گرفت
خاک ره گشتن ما عین سرافرازی بودچشم کوتاه نظر همت ما پست گرفت
موج بحر کرم افکند مرادم به کنارورنه این صید نشاید به دو صد شست گرفت
از وجود و عدم یار فراغت داردهستی ام نیستی و نیستی ام هست گرفت
اهلی از عشق تو شد کافر و زنار پرستنام ایمان به زبان بهر زبان بست گرفت