گنج

شمارهٔ ۱۰۹۷

در چاره مرهم بدل پاره بماندماز چاره گری بود که بیچاره بماندم
هر بار امید نظری داشتم این بارنومید ز دیدار تو یکباره بماندم
جان رخت سفر بست و تو از دیده برفتیمن پشت بدیوار ز نظاره بماندم
آواره شدم از سر کویت من مجنونکس یاد نکرد از من و آواره بماندم
اهلی همه کس شاد شد از خوان وصالشمحروم من از بخت ستمکاره بماندم