گنج

شمارهٔ ۱۰۹۸

من سوخته داغ درون پرور عشقمگر کعبه شوم حلقه بگوش در عشقم
ز آن آتش رسوایی من صد علم افراختتا عقل بداند که من از لشکر عشقم
چون ذره به مه دل ندهم مهر پرستمآری همه حسنی نبود در خور عشقم
فرزند غمم از ازل آورده ام این دردپرورده درد از پدر و مادر عشقم
هر کسکه چو اهلی ورق عشق مرا خوانددانست که من آیتی از دفتر عشقم