شمارهٔ ۱۰۹۴
ز خونم سیر کی گردد که با لعلش نظر دارمز چشمم میکشد تا قطرهای خون در جگر دارم
مکن منع از سجود خود مرا ای سرو چندانیکه در راهت رخ زردی نهم بر خاک و بردارم
چو رو در قبله میآرم سجودم بهر آن باشدکه از محراب ابرویت خیالی در نظر دارم
کجایی آفتاب من که شب تا روز در راهتبه جان کندن چراغ دیده در راه سحر دارم
طبیبا حال اگر پرسی که دردم را کنی درمانبرو درد سرم کم ده که من دردی دگر دارم
چو ناصح در زبان آید مرا موی از بدن خیزدکزان تیغ زبان در دل هزاران نیشتر دارم
نه تنها از خیال زلف او مویی شدم اهلیکه دستی با خیال موی آن هم در کمر دارم