گنج

شمارهٔ ۱۰۹۰

من از اول ترا خورشید عالم سوز میدیدمهمه امروز می بینند و من آنروز میدیدم
بیاران مینمود از غمزه چشمت مردمی لیکنمن از آن غمزه در دل ناوک دلدوز میدیدم
ز هجرم تیره بخت اکنون کجا شد آن نکو بختیکه خورشید رخت از طالع فیروز میدیدم
خوشا آنشب نشینیها که در جمع سهی قدانترا مجلس نشین چونشمع بزم افروز میدیدم
هم از اول که من گشتم چو اهلی مست چشم تونشان جادویی زان چشم سحر آموز میدیدم