گنج

شمارهٔ ۱۰۸۱

ما جان ز شوق وصل تو صد باره داده‌ایمقربانی توایم و بدین کار زاده‌ایم
بر ما چو شانه تیغ زبان‌ها کشیده‌اندتا یک گره ز سنبل زلفت گشاده‌ایم
گر دیگران ز آتش خشمت گریختندما همچو شمع تا دم مردن ستاده‌ایم
با ما چو چشم خویش تو در نقش بازییما با تو همچو آینه یک‌لخت و ساده‌ایم
امشب که گریه نیست به آهیم مبتلااز آب جسته‌ایم و در آتش فتاده‌ایم
ای ابر لطف مرحمتی کن که غنچه‌وارپژمرده‌ایم و دل به شکفتن نهاده‌ایم
از ذره کمتریم چو اهلی به کوی تولیکن به مهرت از همه عالم زیاده‌ایم