گنج

شمارهٔ ۱۰۸۰

تا نیست می از خود خبرم نیست که هستممن هوش ندارم مگر آن لحظه که مستم
ز نار مرا کافر و مومن همه دانندپنهان چکنم عاشق معشوق پرستم
در کوی تو آنم که چو گرد از سر عالمبرخاستم و بر سر راه تو نشستم
چون خویش پرستی بتر از باده پرستی استالمنه لله که بت خویش شکستم
تا در سر زلفش نزدم دست چو اهلیسررشته مقصود نیفتاد بدستم