گنج

شمارهٔ ۱۰۸

بسکه به دل می زنم سنگ که دلدار رفتکار دل از دست شد دست هم از کار رفت
حال چه پرسی زمن از هجر سوختکار به مردن کشید قصه ز گفتار رفت
بود مرادم که زود شب بشود روز وصلکی به مراد کسی چرخ ستمکار رفت
عمر گرانمایه رفت هجر در آمد زدرپای گریزم نماند قوت رفتار رفت
ساقی مجلس برفت بزم بر آمد بهمگل زچمن شد برون رونق گلزار رفت
اهلی اگر جان کنی صرف سگانش رواستزانکه در آن حلقه دوش ذکر تو بسیار رفت